آرش کتاب خون
مامان جونم بی صبرانه منتظر بود تا من سه ماهم بشه بعدش دست به کار شد اولش نمی دونستم چی قراره بشه و بسی خوشحال بودم کم کم این شکلی شدم بعد به حقیقت کسالت بار پی بردم و سعی کردم فرار کنم وقتی متوجه شدم راه فراری نیست، آخرین کاری که از دستم بر می اومد رو انجام دادم و مثل همیشه پیروز میدان شدم و تونستم خودم رو نجات بدم ...
نویسنده :
مامان آرش جون
16:14










